رفتن به نوشته‌ها

یادداشت‌های روزانه مطالب

26/11/1399

«کارهای مورد علاقه‌ات را انجام بده و، با این همه، منفعت عموم را از نظر دور مدار؛ تا آن‌جا که لازم است تفکر کن؛ ولی از خود تردید نشان مده؛ و نظرهای خود را به شیوه‌ای متظاهرانه بهتر جلوه مده. از پرگویی بپرهیز ، از رییس‌مابی دوری کن. خدای درونت باید بر انسانی نیرومند، پخته، دولتمرد، رومی و فرمانروا حاکم باشد؛ انسانیی مصمم و مقاوم، مانند سربازی که منتظر اشاره‌ای است تا کارزار زندگی را ترک کند و خلاصی یابد؛ انسانی که اعتبار بی‌چون و چرایی دارد و محتاج تایید و تصدیق خود یا دیگران نیست. این است راز شادی و سرخوشی، راز اتکا به نفس و بی‌نیازی از طلب آرامش از دیگران. ما باید روی پای خود بایستیم، نه این که دیگران ما را سرپا نگه دارند.»

تاملات | مارکوس اورلیوس
1+

15/11/1399

امروز عصر، دم در باشگاه بدنسازی که می‌روم، مرگ را دیدم. مثل همیشه از شرکت خارج شدم و به سمت مجموعه ورزشی رفتم. لنگه‌های در مجموعه کامل باز هستند و مانعی برای عبور و مرور ماشین وجود دارد. پیاده‌روهای عریض و طویلی هم هست، دقیقا زیر پل حافظ. ماشین پلیسی کنار پیاده‌رو ایستاده بود و افسر و سربازی کنار هیکل سفیدپوش و درازکشیده‌ای ایستاده بودند. موتور و کلاه‌موتوری‌اش هم کنارش بود.

نزدیک‌تر که شدم، کاپشنی تیره‌رنگ در زیر آن لحاف تشخیص دادم. چند نفری هم به تماشا ایستاده بودند با چشمانی هاج و واج. دقیق‌تر که نگاه کردم، خون روشنی دیدم که از کنار لحاف جاری بود. روی لحاف سفید مقدار زیادی پول ریخته بودند. اول منگ و ناهشیار بودم. نمی‌دانستم چه اتفاقی افتاده. تا این‌که نزدیک‌تر شدم و سر لخت و طاس‌اش را دیدم. موهای سفیدی در کنار سرش داشت. اما صورتش را نمی‌دیدم. پوشانده شده بود.

کنار دیوار کز کردم و خیره شدم. سرباز می‌گفت یک ساعتی هست که به پزشک قانونی زنگ زده‌اند که بیاید و جنازه را ببرد، اما خبری ازشان نیست. می‌گفت تقصیر خود موتوری بوده. از پیاده‌رو آمده و ماشینی که از مجموعه بیرون می‌آمده بهش زده. بعدش هم ول کرده و رفته. کسی هم نمی‌تواند خرده‌ای بهش بگیرد. حتما ترسیده و در رفته. سرباز می‌گفت موتورسوار درجا تمام کرده. ماندنش فایده‌ای هم نداشت.

اسکناسی دوهزارتومانی در خون موتورسوار غوطه‌ور شده بود. زیر پل حافظ، ماشین‌ها و مردم رد می‌شدند و از روی کنجکاوی نگاهی به هیکل سفیدپوش می‌انداختند. بعضی‌ها هم رد می‌شدند، برمی‌گشتند و پولی روی پیکر بی‌روح می‌انداختند و سریع می‌رفتند. اما انگار هیچکس ملتفت نبود که اینجا کسی مرده است. کسی لحظه‌ای پیش بوده و حالا نیست.

گرچه خرده‌ای به کسی نمی‌گیرم. همین است دیگر. اما سردیِ نگاه مرگ تنم را لرزاند. این‌که روزی می‌میرم و چه‌بسا به سرنوشت همین پیرمرد موتورسوار دچار شوم. که جسد بی‌روحم گوشه‌ی خیابان افتاده باشد و همه بخواهند فقط زودتر آن‌جا را ترک کنم تا به زندگی‌های عادی خود بازگردند. همان روال همیشگی.

پس چه کسی یا چه چیزی قرار است این چرخه‌ی باطل را بشکند؟ نکند زندگی‌های ما همینقدر بی‌معنی و پوچ باشند؟ که یک عمر تلاش کنیم و زحمت بکشیم و آخر احتمال داشته باشد جسدمان گوشه‌ی خیابان بیفتد و رهگذران از روی خون ریخته بر سنگفرش ما عبور کنند و ملتفت نشوند؟  تلاش می‌کردم بروم و به تمرینم برسم، اما نیرویی نامرئی جلویم را گرفته بود. نمی‌توانستم از موتورسوار چشم بردارم.

زندگی چیست؟ نمی‌دانم. قبل‌ترها به تبعیت از سهراب می‌گفتم زندگی سیبی‌ست. گاز باید زد با پوست. اما حالا دیگر مطمئن نیستم. فقط می‌دانم که باید راجع بهش بنویسم. نمی‌توانم چشم‌هایم را به رویش ببندم. مرگ‌اندیشی در یونان باستان به عنوان یکی از ستون‌های تفکر شمرده می‌‌‌شده است. تا دیروز احساس می‌کردم تا ابد زنده خواهم بود. اما از این به بعد بیشتر به مرگ خواهم اندیشید.

1+

دوستی

دوست واقعی ما، آن کسی است که بدی‌های ما را دیده باشد و همچنان در کنار ما باشد، بدی‌های ما را به ما نشان دهد و در مسیر تعالی ما راهنمایی‌مان کند

0

دختر ویولنیست

امروز یکی از جمعه‌های تنها و آفتابی‌ست. چند ساعتی می‌شود که با صفحه‌ی سفید و اخته‌ی مانیتور دست و پنجه نرم می‌کنم. تنهایی و نداشتن هم‌صحبت کمی نفسم را سنگین کرده و ته‌نشین شده ام. جالب است که هوای آفتابی بیشتر حالم را می‌گیرد و دپرسم می‌کند تا آسمان گرفته و سرمای جان‌نواز. از خانه بیرون زدم و روان شدم. به دنبال چه چیزی؟ نمی‌دانم. مثل چرخی که از دوچرخه بیرون می‌جهد و تا ابد به چرخش نامتعادل و سرگشته‌اش ادامه می‌دهد.

خیابان لخت بود. معدود انسان‌های ماسک زده با چشمانی ملتمس و اندوهگین در خیابان قدم می‌زدند. گمانم آن‌ها هم به دنبال هیچ روان بودند. تا میدان انقلاب پیاده رفتم. آفتاب زمستانی پوستم را می‌سوزاند و اوقاتم را تلخ می‌کرد. شاید هم هنوز سیلی روزگار نخورده‌ام تا قدر همین آفتاب سوزان ابتدای زمستان را بدانم. همچنان که گام برمی‌دارم، انگشتانم را بر شاخه‌ی تک‌درختی زردبرگ کنار خیابان می‌کشم. آیا این درخت از احوالات زندگی‌های خفقان‌آور ما باخبر است؟ شاید خودش هم آشوب است و ما خبر نداریم.

آوای گوشنوازی از دور به گوشم رسید. آوای ویولنی فرازمینی. موسیقی متن فهرست شیندلر را می‌نواخت. مثل زنبوری که به سمت گل‌ها پرواز می‌کند، به سمت نوا کشیده شدم. دختری با ماسکی مشکی بر صورت، چشمانی عقیق و خرمن‌ گیسوان خرمایی رنگش رها در باد، ویولون را به چانه کشیده، و می‌نواخت. بی‌توجه به رهگذران. بی‌توجه به آمد و شد جهان. روی جرزهای موسیقی گام برمی‌داشت.

نرسیده به او ایستادم و تکیه به دیوار کنار خیابان، به تماشایش ایستادم. چه شیرین‌واره می‌نواخت. انگار جهان از حرکت ایستاده بود و او تنها موجود زنده و حقیقی بود. پس غلبه بر مرگ، بر موجودیت روح‌وار و هراسناکش این‌گونه است. با غرق شدن در اقیانوسی از نت‌ها. حتی شده برای پنج دقیقه.

3+

3

از همان لحظه‌ای که خورشید انوار طلایی محبتش را بر پیشانی‌ام کشید تا شب که ماه از پنجره‌ی اتاقم سرک می‌کشید در تنش و کشمکش با خودم و خلق‌الله بودم. سرم صحنه‌‌ی جنگ‌های جهانی و بوم‌بومِ تیر و تفنگ بود. تمام روز را نشسته پشت سیستم، یا بهتر است بگوییم تلاشی نافرجام برای نشستن پشت سیستم، خیره به خط عمودی چشمک‌زن در صفحه‌ی سفید ورد گذراندم. خط هم منتظر و معطل من مانده بود و حسابی شاکی بود. کشتیِ استهلاک در من پهلو گرفته بود. چه انتظار دیگری می‌توان داشت؟ ماه‌ها از این وضعیت در قرنطینه بودن می‌گذرد. کار هم که نمی‌توان نکرد. 

چند وقتی‌ست به تولیدمحتوا برای کسب‌وکارها پرداخته‌ام. دوستی قلم‌دوست می‌گفت آمدیم نویسنده شویم، شدیم روسپی واژگان! البته که کار کردن عار نیست و من کار کردن را دوست دارم، اما باز هم آدمیزاد ماشین و روبات نیست. نیاز به هوای آزاد، مراوده با دیگران و ارتباطات اجتماعی دارد. اشتباهی که این مدت کردم این بود که می‌خواستم به مثابه‌ی یک روبات، خط‌کشی شده و با برنامه‌ریزی دقیق به کارهایم برسم. شد؟ تا حدودی شد. اما نتیجه‌اش هم تبدیل شد به چند روز فشار عصبی و دعوا با خودم و خلق جهان. چه سود؟

لعنتی جای غر زدن هم ندارد. تاریخ می‌خوانم، می‌بینم این شرایط تازه یکی از شرایط بسیار ایده‌آل در طول تاریخ است در میان پاندمی‌هایی که رخ داده است. به اجتماع می‌نگرم، همیشه کسانی هستند که وضعیت‌شان چندین برابر بدتر است. کادر درمان هم از آن‌طرف بیچاره شده است.پس شرایط من آنقدر هم بد نیست. اما در عین حال، بلاتکلیف‌ترین حالت ممکن است.

بلاتکلیفی و انتظار عامل مرض است. دردناک است. از طرفی ایوان تورگنیف نقل می‌کند: «اگر بخواهیم تا وقتی همه‌چیز آماده باشد منتظر بمانیم، پس اصلا نباید شروع کنیم.» اما پس راه حل چیست؟ تنها کاری که از دستم برمی‌آید کار، نوشتن و مطالعه است. از دل همین مطالعه، واقعیت را بیرون کشیدم. 

زمانی من به دنبال معنا در دنیا می‌گشتم، تا وقتی فهمیدم که دنیا هر لحظه همچون سایه‌ای پنهان در کنارم گام برمی‌دارد و ازم می‌پرسد که معنای وجودی تو در این لحظه چیست؟ والله اگر بدانم. ما که مهمان این خراب‌آبادیم و صاحب‌خانه زمان است. اما وقتی عمیق‌تر می‌اندیشم، می‌بینم که معنای زندگی من خلق ارزش است. ارزشی مکتوب در قامت آموزش دادن، سرگرم کردن و یا حتی دادن حسی خوب برای چند لحظه. این هم از مزایای نوشتن است. کمترین کاری که می‌تواند بکند این است که درنگ کردن و تفکر در لحظه را به تو بیاموزد.

Share on telegram
Share on twitter
Share on whatsapp
1+

2

گاهی مشکل اخبار نیست. گاهی مشکل دریافت اطلاعات بیش از توانایی هضم ذهن ما است.

روزی نیست که با غرش بمب‌افکن اخبار (اخبار هم که ترجیحش بر بد بودن است تا بتواند دندان‌گیر باشد.) از خواب برنخیزم. گرچه تلویزیون هم تماشا نمی‌کنم و در شبکه های اجتماعی هم رسانه‌های خبری را بایکوت کرده‌ام، اما فرار از اخبار امکان‌پذیر نیست. راهش هم فرار نیست.

این‌همه سال انسان‌ها سعی کرده‌اند از واقعیت فرار کنند. نتیجه‌اش چه شد؟ هولوکاست، نسل‌کشی ارمنستان، جنگ و دعوا و خون‌ریزی برای چه؟ برای زمین. زمین‌ها و منابع طبیعی بیشتر.

بله درست است. منظورم زمین و اراضی است. شاید فکر کنی دعواها و جنگ‌ها بر سر ایدئولوژی و دین و امثالهم است. خیر. کافی است اندکی در حوزه‌ی ژئوپلیتیک(جغرافیای سیاسی) مطالعه کنیم تا بفهمیم دعواها بر سر چیست.

ادیان و ایدئولوژی‌ها خودشان را با اهداف ژئوپلیتیک وفق می‌دهند. بالفرض مثال بگوییم آمریکا منابع گازی غرب ترکیه را می‌خواهد، در نتیجه از یونان حمایت می‌کند تا با ترکیه بجنگد و خود منابع گازی را در اختیار بگیرد.

حاشیه نروم. چند روزی روحیه‌ام شکست. اخبار بد از چپ و راست بر سرم آوار می‌شد. دلیلش هم البته خودم بودم که اجازه دادم باتلاق خبری مرا در خودش فرو ببلعد. اطلاعات بیش از اندازه‌ی خبری، درست مثل جاروبرقی، تمام انرژی روحی‌ام را مکید.

چشم باز کردم و دیدم یک هفته گذشته و به یک‌چهارم برنامه‌های هفتگی‌ام نرسیده‌ام. ابتدا خودم را به باد ملامت گرفتم، اما به صرافت افتادم که چنان‌چه می‌خواهم به زندگی ادامه بدهم، باید از دریافت بیش‌ از اندازه‌ی اخبار بگریزم.

باری، تنها راهش سرگرم شدن به کاری مفید، سازنده و خلاقانه است. کاری که ارزشی برای خودمان و دیگران ایجاد کند. برای من، این کار مفید «نوشتن» است.

Share on telegram
Share on twitter
Share on whatsapp
4+

1

انسان چه چیزی دارد که هیچکس نمی‌تواند آن را از او برباید؟به‌گمانم می‌توانیم توافق کنیم که آن چیز، دانش ماست.

 هیچکس نمی‌تواند دانشی که می‌اندوزیم را از ما بدزدد. به عبارتی می‌توان ادعا کرد که به دلیل همین امنیت، امن‌ترین سرمایه‌گذاری‌ای هم که می‌توانیم در زندگی انجام بدهیم، سرمایه‌گذاری بر روی دانش است و سود فراوانی هم به  ما می‌رساند. همانطور که بنجامین فرانکلین نیز گفته است: «سرمایه‌گذاری در دانش بهترین سود را می‌رساند.»

 

خوشبختانه دانش در گنجه ذهن ما مهر و موم شده است و دست طیاران از آن کوتاه است. اما متاسفانه ما اغلب از چنین بستر امنی باخبر نیستیم. نمی‌دانیم داشتن این جعبه‌ی امن گنج، چه خدمتی به ما می‌تواند انجام دهد. تمام دنیای پیرامون ما سررشته‌ی دانشی است که می توانیم جمع‌آوری کنیم و در جعبه‌ی ذهن‌مان بگذاریم. عصر کنونی که در آن زیست می‌کنیم هم عصر اینترنت است و هزاران‌هزار منبع آموزشی که می‌توان با هزینه‌های اندک به آن‌ها دست یافت.

 

به عنوان مثال، شخصی که هزار سال پیش می‌زیسته است، برای دستیابی به یک منبع مشخص دانش، باید پنجاه سال پیش شیخ‌ها و استادان مختلف شاگردی می‌کرده و تعلیم می‌دیده است. امروزه با وجود اینترنت، ما با چنین منابعی تنها یک کلیک فاصله داریم. گرچه چنین سهولتی سبب تنبلی و بی‌توجهی ما نیز شده است. همان مثال قدیمی که می‌گوید آدمی هر چیزی که جلوی بینی‌اش باشد را نمی‌بیند و “آب در کوزه و ما گرد جهان می‌گردیم.”

 

باری، دانش به مثابه‌ی کیمیاگری حاذق است که فرمول طلایی را یافته است. او مواد خام را می‌گیرد و طلای ناب تحویل می‌دهد. مواد خام انسان خام و بی‌تجربه باشد و طلای ناب انسان جاافتاده.سرمایه‌گذاری در دانش. بنابراین می‌توان این‌گونه نتیجه‌گیری کرد که بسیاری اوقات ما فرصت‌ دوست داشتن و دوست داشته شدن را از خود می‌گیریم. صرفا به این خاطر که ارزش حقیقی خود را نمی‌دانیم و نمی‌شناسیم. باید اندکی بیشتر در بطن دریای درون‌مان کنکاش کنیم و گوهرهای وجودمان را بیابیم.

Share on twitter
Share on telegram
Share on whatsapp
4+